تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها - دیوار






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

دیوار

نگاهم از پشت میله های پنجره ی اتاق می گذرد و در غربت حیاط می گردد و به آسمان می رسد که کوتاه شده است و به دیوارهای بلند که آسمان را فتح کرده اند.

و آسمان شکست خورده و خاموش که با بغضی در گلو، در خلوت تاریک خود نشسته است مرا به خودم برمی گرداند و به یاد شعر فروغ می افتم:

«دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.»

پیش از این هر شب که می خوابیدم، خواب فردای آفتابی را می دیدم و طلوع را آرزو می کردم.اما چند شبی است که به فردا فکر نمی کنم.ابر و باد برایم یکسان است.

وقتی که آن سینه کش دیوار و آفتاب از من نیست، چه تفاوت می کند که آفتاب باشد یا نه؟ و بعداز ظهر های آفتابی همانقدر خالی و ساکت است که بعد از ظهرهای برفی. با این همه نمی دانم چرا با گرفتگی هوا این چنین گرفته ام.سعی می کنم اینجا نباشم. می دانم که حرف های امروزم را حمل بر این نمی کنید که حوصله ام سر رفته است و دارم جا می زنم. شما مرا می شناسید و می دانید که هیچ وقت جا نزده ام. هر چه فکر می کنم می بینم دنیا آنقدر کوچک و حقیر است و زندگی آنچنان کوتاه که به کرنش کردن و دست بوسیدن و جا زدن نمی ارزد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت1:27توسط هلا | |