تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها - واقعیت...قسمت آخر






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

سعی می کنم فراموش کنم. چشم هایم را می بندم و می کوشم گندی را که به خوردم داده اند از یاد ببرم.

از تنهایی وحشت دارم.از گریز و مرگ دیگران می ترسم.به خاطر همه ی وحشت ها و برای اینکه دیگران را داشته باشم سعی می کنم به واقعیت فکر نکنم.اما نمی توانم.

آدم تا کی می تواند خودش را فریب بدهد؟ تا کی می تواند چیزی را نبیند؟

نمی دانم کتاب «هلا اینکانتد» یا «هلا هل» را خوانده اید یا نه.همان شاهزاده ی نفرین شده ای که باید به خواست خدایان مادرش را می کشت و با پدرش همبستر می شد. و او که دوستدار نیکی بود، از شهر و دیارش گریخت تا مرتکب چنین جنایت هولناکی نشود.

اما دیدیم که گریزش رهایی نبود...اسارت بود.

او که دوستدار دانایی بود،«دانستن» را دیر آغاز کرد.درست به هنگامی که «ندانستن» زندگی بود و «دانستن» مرگ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت1:41توسط هلا | |