|
سعی می کنم فراموش کنم. چشم هایم را می بندم و می کوشم گندی را که به خوردم داده اند از یاد ببرم. از تنهایی وحشت دارم.از گریز و مرگ دیگران می ترسم.به خاطر همه ی وحشت ها و برای اینکه دیگران را داشته باشم سعی می کنم به واقعیت فکر نکنم.اما نمی توانم. آدم تا کی می تواند خودش را فریب بدهد؟ تا کی می تواند چیزی را نبیند؟ نمی دانم کتاب «هلا اینکانتد» یا «هلا هل» را خوانده اید یا نه.همان شاهزاده ی نفرین شده ای که باید به خواست خدایان مادرش را می کشت و با پدرش همبستر می شد. و او که دوستدار نیکی بود، از شهر و دیارش گریخت تا مرتکب چنین جنایت هولناکی نشود. اما دیدیم که گریزش رهایی نبود...اسارت بود. او که دوستدار دانایی بود،«دانستن» را دیر آغاز کرد.درست به هنگامی که «ندانستن» زندگی بود و «دانستن» مرگ.
|
About ![]()
هااان؟؟؟ مساله این است که اصلا درباره ای وجود ندارد!چرا باید وجود داشته باشه؟!اصلا درباره ی چی؟! خب وبلاگ وبلاگه دیگه!مساله ی اتمی که توش طرح نمی کنم!خاطرات،نوشته های مخ پنج و سرخوش من،چیزایی که به ذهنم میرسن،گاهی اوقات همراه با نقاشیایی که اسکن نشدن و ازشون عکس گرفته شده و در نتیجه کیفیت خوبی ندارن و برای گالری مناسب نیستن…همینا دیگه.بیشتر از این انتظار دارین؟!خب اگه اینطوره می تونین همین الآن!ویندوی براوزرتونو ببندین و دیگه به اینجا برنگردین،چون فراتر از این چیزی پیدا نمی کنین.در هر صورت،امیدوارم شما هم اینجا یه موضوع به دردبخوری برای خوندن و لذت بردن پیدا کنین.
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
اورست آرزوها (مهدی)
اداهای مردانه
مزخرفات هلا |