تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها - واقعیت...قسمت اول






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

واقعیت

سعی می کنم باور کنم. اما باور کردن و نکردن من فرقی نمی کند.«او» به طرز وحشتناکی هست، و من نمی توانم این وجود وحشتناک را باور نکنم.تا جایی که می توانم مقاومت می کنم. ولی می دانید که مقاومت هم حدی دارد.بالاخره درهم می شکنم و تسلیم می شوم.«واقعیت» پرُم می کند.

حس می کنم که عصاره ی همه ی کثافت ها را به حلقم ریخته اند.

نفسم بوی گند می دهد و در رگ هایم چیز لزج و بویناکی جای خون را می گیرد.«واقعیت» دوباره به حلقم برمی گردد.سرم گیج می رود.زوزه ی وحشتناکی گلویم را می خراشد. خودم را پس می آورم.بوی مردار اتاقم را پر می کند.بویی غلیظ و لزج غرقم می کند و می بینم که می گریزند.

تنها می شوم

      تنها

           تنها

                 تنها

و گریه ام می گیرد و از چشم هایم چرک می جوشد. و بوی مردار غلیظ تر می شود.سنگین و سیاه می شوم و...

( ادامه دارد!)

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت21:6توسط هلا | |