تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها - التهاب کذایی






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

در دوران پیش دانشگاهی بود که داستان کتاب خواندن و غربتم را برای ((پیمان کامیار)) استاد فیزیکم که واقعا دوستش داشتم تعریف کردم. نگاهش آرام و سبک روی دو قطره اشکی نشست که هنوز چشمانم را خیس می دارند. و صدایش نوازشم کرد و امیدم بخشید که همان خواندن ها تو را از فرو رفتن حفظ کرده است.بی جهت خودت را ملامت نکن.اگر آن پاورقی ها، آن مجله های بازاری، محصول آن قلم هایی که برای نان خود و زن و بچه هاشان کاغذها را سیاه می کردند و می کنند نبود، امروز تو یا شوهر کرده بودی یا فاحشه بودی و یا اگر خیلی زیاد تلاش می کردی نقاش می شدی و چون سرمایه نداشتی باید با قلم و کاغذ این ور اون ور می رفتی و نقاشی می کردی تا نانت را درآوری همین.

... و ایشان همه ی اینها را وقتی گفته بود که در حال بالا رفتن از پله ها و رسیدن به کلاسهایمان بودیم. او به کلاسی برای درس دادن و من به کلاسی برای درس خواندن.چهره ی گرفته ام را که دید پرسید:چه خبره؟! گفتم از خودم خسته شدم. گفت:چرا؟ و با تعجب فراوانی هم گفت. گفتم: آخر در خواندن هیچ نظم و نظامی را نمی شناسم، هر چه به دستم می رسد و جذبم می کند شروع می کنم به خواندن، این است که نه تخصصی دارم و نه اطلاعات مرتبی. و او از سر رضایت خندید. گفتم:به سرگردانیم می خندید؟ گفت: اصلا"،می توانی باور کنی که سرگردانی تو خوشحالم کند؟ گفتم:پس چرا...؟ گفت: برای اینکه هم  آن و هم این پراکنده خوانی های طبیعی است که نویسنده را نویسنده می کند وگرنه متخصصی می شوی که فقط به درد یک جا می خوری.

...و امروز،ایستاده بر آستانه ی سفر اهدافم، خوشبختانه هیچ ندارم. و تا آنجا که به خودم مربوط است جز به سیگار و کبریت و کتابی نیازمند نیستم و اگر هر روز بیشتر هیأت گدایان می یابم، یا در این هیأتم می بینند، بی شک به این دلیل است که در جاهایی پیام های خداوندم را یا نشنیده ام یا معنایشان را دیر فهمیده ام.پس سوختن و رنج بردن، حق من است!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت23:14توسط هلا | |