تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها - کلاغ






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

کلاغ گفت«چه بویی،چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»

کلاغ از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

کلاغ کوچک بود

کلاغ فکر نمی کرد

کلاغ روزنامه نمی خواند

کلاغ قرض نداشت

کلاغ آدم ها را نمی شناخت

کلاغ روی هوا

و بر فراز چراغ های بی خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

ولحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

کلاغ، آه،فقط یک پرنده بود...

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت0:17توسط هلا | |