|
کلاغ گفت«چه بویی،چه آفتابی، آه بهار آمده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.» کلاغ از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت کلاغ کوچک بود کلاغ فکر نمی کرد کلاغ روزنامه نمی خواند کلاغ قرض نداشت کلاغ آدم ها را نمی شناخت کلاغ روی هوا و بر فراز چراغ های بی خطر در ارتفاع بی خبری می پرید ولحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد کلاغ، آه،فقط یک پرنده بود...
|
About ![]()
هااان؟؟؟ مساله این است که اصلا درباره ای وجود ندارد!چرا باید وجود داشته باشه؟!اصلا درباره ی چی؟! خب وبلاگ وبلاگه دیگه!مساله ی اتمی که توش طرح نمی کنم!خاطرات،نوشته های مخ پنج و سرخوش من،چیزایی که به ذهنم میرسن،گاهی اوقات همراه با نقاشیایی که اسکن نشدن و ازشون عکس گرفته شده و در نتیجه کیفیت خوبی ندارن و برای گالری مناسب نیستن…همینا دیگه.بیشتر از این انتظار دارین؟!خب اگه اینطوره می تونین همین الآن!ویندوی براوزرتونو ببندین و دیگه به اینجا برنگردین،چون فراتر از این چیزی پیدا نمی کنین.در هر صورت،امیدوارم شما هم اینجا یه موضوع به دردبخوری برای خوندن و لذت بردن پیدا کنین.
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
اورست آرزوها (مهدی)
اداهای مردانه
مزخرفات هلا |