تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

من، می خواهم که لاشه ها را به خیابان بکشم

من، می خواهم مرگ را نمایش بدهم

من، می خواهم فاصله را از لحظه ها بگیرم تا آینده مفهومی بیابد

من، می خواهم طبیبان را فریاد کنم

من، می خواهم گرگ را به گوسفندان یادآوری کنم.

من، می خواهم صدای کلنگ گورکن را به آرامش خواب بریزم.

من، می خواهم خواب را آشفته کنم

من می خواهم....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:1توسط هلا | |

هوای گرفته ی امروز و دانه های برف، مرا به آن بعدازظهر خالی رساند و بی آنکه بخواهم تاریک شدم.

بهاران-هم خونه ایم- می گوید:« بدبختی وقتی به خانه ای در آمد، آنچنان جا خوش می کند که گویا هرگز خیال بیرون رفتن ندارد.» و مثالی می زند و می شنوم.

و قبل از او یکی دیگر اینجا را «سرزمین خاموشان» خواند. من حرف هیچ کدامشان را قبول ندارم.

«دیار خاموشان» را نمی شناسم.اما آدم خاموش را چرا.

بدبختی را نمی شناسم. اما آدم بدبخت را چرا.

خوشبختی را نمی شناسم.اما آدم خوشبخت را چرا.

پس اینجا اگر خاموشی است،گناه از من خاموش است. و اگر بدبختی می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نیفتد، به خاطر این است که کسی خودش را تسلیم کرده است. و فاتح هیچوقت سرزمین فتح شده را ترک نمی کند. چرا که واگذاشتن سرزمین گشوده شده،یعنی دست شستن از فتح و فرود آمدن از مقام فتح. و هیچ غالبی به این سادگی جایش را با مغلوب عوض نمی کند.

خوشبختی بیرون از ما وجود ندارد. اصلا" هیچ اسم معنایی دور از انسان معنی نمی دهد.

پ.ن:احتمالا یه مدت نیستم.نمی دونم.یه ماه؟دو ماه؟پنج ماه؟یه سال؟معلوم نیست.قول هم نمی دم بهتون سر بزنم.قراره یه تغییراتی توی وبلاگ و وبلاگ نویسی من به وجود بیاد.این می تونه تغییر سبک نوشتن خودم باشه یا اینکه افراد جدید بیان تو وبلاگ یا اینکه وبلاگ واگذار شه یا اینکه سایت بزنم یا.... حالا هرچی. در کل موفق باشید!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:42توسط هلا | |

سعی می کنم فراموش کنم. چشم هایم را می بندم و می کوشم گندی را که به خوردم داده اند از یاد ببرم.

از تنهایی وحشت دارم.از گریز و مرگ دیگران می ترسم.به خاطر همه ی وحشت ها و برای اینکه دیگران را داشته باشم سعی می کنم به واقعیت فکر نکنم.اما نمی توانم.

آدم تا کی می تواند خودش را فریب بدهد؟ تا کی می تواند چیزی را نبیند؟

نمی دانم کتاب «هلا اینکانتد» یا «هلا هل» را خوانده اید یا نه.همان شاهزاده ی نفرین شده ای که باید به خواست خدایان مادرش را می کشت و با پدرش همبستر می شد. و او که دوستدار نیکی بود، از شهر و دیارش گریخت تا مرتکب چنین جنایت هولناکی نشود.

اما دیدیم که گریزش رهایی نبود...اسارت بود.

او که دوستدار دانایی بود،«دانستن» را دیر آغاز کرد.درست به هنگامی که «ندانستن» زندگی بود و «دانستن» مرگ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت1:41توسط هلا | |

واقعیت

سعی می کنم باور کنم. اما باور کردن و نکردن من فرقی نمی کند.«او» به طرز وحشتناکی هست، و من نمی توانم این وجود وحشتناک را باور نکنم.تا جایی که می توانم مقاومت می کنم. ولی می دانید که مقاومت هم حدی دارد.بالاخره درهم می شکنم و تسلیم می شوم.«واقعیت» پرُم می کند.

حس می کنم که عصاره ی همه ی کثافت ها را به حلقم ریخته اند.

نفسم بوی گند می دهد و در رگ هایم چیز لزج و بویناکی جای خون را می گیرد.«واقعیت» دوباره به حلقم برمی گردد.سرم گیج می رود.زوزه ی وحشتناکی گلویم را می خراشد. خودم را پس می آورم.بوی مردار اتاقم را پر می کند.بویی غلیظ و لزج غرقم می کند و می بینم که می گریزند.

تنها می شوم

      تنها

           تنها

                 تنها

و گریه ام می گیرد و از چشم هایم چرک می جوشد. و بوی مردار غلیظ تر می شود.سنگین و سیاه می شوم و...

( ادامه دارد!)

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت21:6توسط هلا | |

آواز که در کوچه بپیچد زانوی رهگذر که به رقص درآید.جغرافیای دنیا به هم می‌ریزد.پالتوی پوستی روسی,گیسوانی به سبک مصری,چکمه‌های ونیزی!بعد بی‌سکان و بی‌لنگر دل به دریا زده‌ای!!!
زیر تاقدیس‌های قدیمی,در آینه‌های قدی بلند,شک می‌کنم که فرشته‌ی من بوده‌ای.شاید شیطان معصومی هستی. با انگشتانی کشیده و بلندکه خرامان از میان کوچه‌های پر از برف می‌گذرد.
قهوه‌ای از قهوه‌ای چشمان تو نوشیدم.در میان گندمزارهای طلایی وآسیاب‌های بادی با تنها چند سکه در جیب.
اتفاق ساده‌ای نبود.سال‌ها خوابم نبرد.عطر خوب بر پیراهنم ماندگار بود.من تمامی دنیا را با اسم کوچک صدا می‌زدم.اما شما را...کنار ریل قطار...خسته بودید.گفتم چمدان‌تان...؟برخاستید.آواز خواندید.رقصیدید.تمام قطب‌نماها از کار افتادند.جهان ساکت شد.سالیان بسیاری در این سکوت گم شد...
من پیر شده‌ام؟! نه؟!پیر زیبایی شما...
این‌جا همه چیز سفید است.من، برف، زمین، دریا، شما عکس‌هایی که می‌گیرم.
اتفاق ساده‌ای نبود.سال‌ها خوابم نبرد.با آن قهوه‌ی تلخ روسی که در ایستگاه قطار تعارفم کردید.

پ.ن جدید: حقیقتش این روزا اونقدر سرم شلوغه و کار ریخته سرم که نمی دونم چی کار کنم! دوست داشتم واسه تولد وحید یه پست جدا بدم. ولی متاسفانه نمی تونم. همین جا می گم وحید عزیز ۵ بهمن ماه تولدت مبارک!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:28توسط هلا | |

          نقاشی؟!

دوست دارم نقاشی کنم! نمی خواهم نقاشی کنم! دوست دارم نقاشی کنم جاده ای را که انتهایش پیداست و کنارش ناپیدا...                                                                                              

دوست دارم نقاشی کنم آینه ای را که خودم در آن باشم. نه آنی که می خواهم بشوم و فکر می کنم آن شده ام. دوست دارم "هلا" را نقاشی کنم.

دوست دارم نقاشی کنم جهان بدون مرز خودم را. افسوس که نقاشی کشیده انسان های مرزدار را...

دوست دارم نقاشی کنم بهانه ی ناامنی را

دوست دارم نقاشی کنم صدای سیگاری که در آب می میرد...فیششزز...قلبی که می گیرد را دلی که می میرد را...

می خواهم گرگیجه  را نقاشی کنم. که در آن از خود دیوانه باشم و به خودم برسم...افسوس که نمی دانم گرگیجه چگونه است؟! اما می خواهم گرگیجه ای را نقاشی کنم که بمیراند! به قتل برساند!

دوست دارم نقاشی کنم ترسم را فرارم را انتظارم را

می توانم نقاشی کنم دلم را. چشمان خیسم را. اضطرابم را.

می خواستم نقاشی باشم گستاخ! که می کند خط خطی نقاشی صحنه ی کثیف عالم را.

          نقاشی؟!

  

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت22:26توسط هلا | |