تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

کلاغ گفت«چه بویی،چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»

کلاغ از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

کلاغ کوچک بود

کلاغ فکر نمی کرد

کلاغ روزنامه نمی خواند

کلاغ قرض نداشت

کلاغ آدم ها را نمی شناخت

کلاغ روی هوا

و بر فراز چراغ های بی خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

ولحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

کلاغ، آه،فقط یک پرنده بود...

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت0:17توسط هلا | |

چشم‌های ناباور کودکان،
به دنبال شما گریان تا چند؟!
ای اولین آموزگاران درس‌های تلخ!
بادکنک‌های بی‌معرفت گازی!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت0:42توسط هلا | |

چقدر گفتم حال همه ما خوب است و باز

تو حتی باورت نشد!

خب راستش را بخواهی

آن روز که سوار هواپیما شدم

همان روز که سیمینور در آغوشم بود

باد می آمد

من هم دروغ گفته بودم به آسمان

یعنی گفته بودم خوبیم.حالمان خوب است

اما تو عاقل تر از آنی که باورت شود!

آز آوازهای پاییزی چیزی نگو! حداقل الان!

به خدا من زنده ام هنوز

من تا هفت مرگ و هفت کفن از خواب این جهان...نخواهم رفت!

مگر ما چقدر بدهکار این لحظه ایم؟؟

گریه نکن عزیزم

هلای غمگین تو

تا موفقیت آن پرستوی خسته

به خواب نخواهد رفت...


عادت خیلی بدی دارم.اون زمان که یه عالمه حرف دارم ساکت ساکتم.مثل الان.جالبه نه؟؟ ولی واسه اینکه حوصله تون سر نره یه چیزی واستون گذاشتم.ببینید:

  Flix

این اسمش فلیکسه! خودم کشیدم.یکی از شخصیت های ذهنی من.وقتی اومدم اینجا یه تبلیغ توی تلویزیون دیدم که درخواست همکاری با شرکت لوییک (یه شرکت کارتون سازی در انگلستان) بود.این شرکت با کمبود شخصیت مواجه شده بود و از گرافیست ها و کارگردان ها و نویسنده ها دعوت کرده بود که اگر طرحی توی ذهنشون هست ارائه بدن. خب منم که طبق معمول مثل بز همه جا ولو هستم یاد این فلیکس افتادم و واسشون فرستادم تازه گفتم می تونم واسه شخصیتم داستان هم بسازم! اونا از کارم استقبال کردن ولی گفتن کار دست نمی خوان! ( آخه اینا می فهمن کار دست چیه؟؟) و کار باید کامپیوتری باشه! خلاصه اینکه مجبور شدم این عسل و یه ذره کارتونی کنم! این طوری:

Flix2

هنوز جوابش و ندادن.امیدوارم ایندفعه قبول کنن.شما هم دعا کنید...

پ.ن۱:نمی تونم ذهنم و روی نوشته هام متمرکز کنم.متاسفانه باید اطلاع بدم که ممکنه دیر به دیر آپ کنم و دیر به دیر به شماها سر بزنم.دلیلش هم اینه که...که...که چی؟

پ.ن۲:من هیچ میلی به پنهان کردن کلمات بی رویا نداشته ام!!!

پ.ن۳:همه رفتن هادی هم رفت...

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت21:46توسط هلا | |

سلام!

آمده ام خداحافظی کنم!

مرا ببخشید

اگر پاره های تنم را جا می گذارم

خیال بازگشتن ندارم

لب و دهانم

چشم و گوشم

همه به یادگاری...

می خواهم تنها بروم

سبک و آسوده

فقط انگشتانم را

در جیب های پالتوام می گذارم

                                  تا سردشان نشود

و می روم

تا کناره ی همه ی دریاهای دنیایی دیگر را

                                  دوره کنم

پ.ن: این هم از این! بالاخره بعد از سال ها دارم برمی گردم انگلیس. نمی دونم خوشحالم ناراحتم چی هستم. در هر حال این آخرین پستم توی این کشور بود. پست های بعدی رو اون ور میدم. بعضی ها از رفتنم خوشحالن که بالاخره از شرم راحت می شن. بعضی ها هم خب ناراحتن. تصمیم رو خودم گرفتم. دقیقا پریروز. فکر کردم که دیگه کافیه!  تنهایی هیچ کار خاصی نمی شه کرد اینجا. اینکه اینجا تنهام و نمی تونم انکار کنم. دومیش اهداف خودمه که فکر می کنم اونجا بهتر عملی بشه. باورتون نمی شه که چقدر مغزم شلوغه....

 

+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت0:10توسط هلا | |