|
ده و نیم صبحه. باران مي آيد.. صبحها، صبحهاي مزخرف همیشهگی و کار و کار..و مثل هميشه حسي دارم که کارهايم را دقيقه نود انجام دهم! همان حسي که باعث میشود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...ـ دلم میخواهد کارم را رها کنم، بروم دنبال کاري که عاشقش باشم ، شاید بروم سراغ موسیقی ،از همه مهمتر نقاشی و نوشتن...اما راستش فکر ميکنم دير شده!ـ نمیدونم به چی احتیاج دارم. شاید بریدن از همه چیز و روزهایی تنها بودن و فکر کردن. شاید یه هق هق بلند در یه آغوش امن که بدونم دوستم داره... شاید اطمینان، شاید ایمان، شاید مرگ..نميدونم.. به گمانم خوشبختی برای من، لحظهای است که در حضور کسی این اشکهای دممشک بریزند و بعدش، احساس حماقت و ضعف نکنم.ـ جانبه جانم هم کنند شخصی مینویسم، بیربط و غیر مفید!
تمام تنم زخمیست. حکايت من،حکايت یکی بود یکی نبود است!يکي هست و ميگريد، آن يکي نيست! زندگی من مثل بازی بچه هاست .توی این بازی هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو! چرا؟؟ دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را و نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگررا!!قلبم بد جوری درد می کند! ديروز برادرم نشست و سرم را توی سینه اش گرفت و من زار زدم .به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من دیگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم ! صورتم را توی دستهایش گرفت... به سختی گفتم:" کاش هیچوقت اهلی هيچ کس نشده بودم ! کاش!" داداشم فریاد زد که تو تقصيري نداري بس است بس!؟ ...ميدانم از حرفهاي بي سر و ته من کلافه شديد اما این را بگذارید به حساب احوالم که گاهی خوب است و گاهی هم که اصلا احوالی نیست که خوب باشد و یا بد!
ـ حرفي نزن، تنها نگاه كن، ببين که رقص بلور پيكر احساس، در تنگ اعتماد چه زيباست...قبول داری؟ ـ سیمینور اومده سرم فرياد ميکشه که:« تو براي مهد کودک رفتنم بايد برام کادو بخري! » با خونسردي گفتم:« آخه دختر خوب با قلدر بازي که نبايد کادو بخواي،بايد مودبانه بگي.» دوباره فرياد زد:«هلا،لطفا بايد برام کادو بخري!!» ـ دلم می خواست از تنفسم لذت ببرم ولی هوای اطرافم آلوده به بازدم کثیف آدمهای خودخواهی است که دنیایم کوچکترین شباهتي با دنیایشان ندارد وبه همين دليل می خواهند دنیایم را از من بگیرند.آدمهایی که علی القاعده هیچ ارتباطی به زندگیم نباید داشته باشند و تا راه دارد برای خود حق قائلند وبرای دیگران وظیفه..فکر می کنند خدا بندگان ديگر را از روی مدل آنها خلق کرده. از خوشحالی ات بدحال می شوند وموفقـيتت وادارشان می کند هی پشت سر هم آب دهنشان را قورت بدهند!!خسته ام ، دلم آرامش ،آدمهای سالم و تفريح می خواهد ـ سیمینور می پرسه:« ما رو کی درست کرده ؟» جواب تاریخیش رو بهش می دم : «خدا» دوباره ميپرسه: «باچی؟» جواب اساطیریش:« با گل» باز ميپرسه:« سرمون که سفته باچی؟» جواب ابلهانه اش:«با استخون» با لبخند ميگه:« هان! با استخون» (به نظرش جواب پر طمطراقی است) ادامه ميده:«چشمامون ،این که توي چشمه، اینا رو با چی درست کرده؟» دیگه جواب ابلهانه هم به ذهنم نمی رسه. می گه: «من، قبل از این که بیام توي شکم مامانم، کجا بودم؟ چه جوري اومدم پيش مامانم؟» دوست دارم جمله ای رو که تازگی یاد گرفتم بهش بگم:«دخترم باید بتونی با وضعیت بدون پاسخ کنار بیای»..اما هيچي نميگم و فقط نگاه ميکنم.. بايد برم يه کتاب تربيت کودک در اين مورد بخونم
به خودم بُرده می شوم و جاده به شهرها می پیوندد و هر شهر با آدم ها و تازگی هایش نگاه پر اشتیاق مسافران را به خود می کشد. اما من به چه باید نگاه کنم؟ من که نگاهم را جا گذاشته ام به چه می توانم نگاه کنم؟ من اکنون در راهم و دوستانم در خانه و همه تنها.من به کجا می روم؟ می روم که رفته باشم. تنها می مانم که تنها نمانند. می گریم که اشک در چشمهای عزیزانم ننشیند. من ناگزیر بودم و اکنون در راهم.خدا کند که دوستانم اندکی راحت باشند- می گویم اندکی، چون می دانم که نمی توانند به تمامی راحت باشند- و دست کم،دردهای جسمانی آسوده شان بگذارند. خدا کند که این روزهای سال-این سال های روز- پایانی بیابند و آنچنان که می خواهم و آرزو می کنم در چشم به هم زنی به آخر برسند. خدا کند که جاده ها کوتاه کوتاه کوتاه کوتاه و کوتاه و کوتاهتر شوند و من به اصل خودم،به زندگی ام، به هستی پر خونم و به هر چه پاکی و زیبایی است، برسم. خدا کند....خدا کند.... نمی توانم.باور کنید نمی توانم.نه گفتن، نه نوشتن، نه هیچ کار دیگری. فقط می توانم فکر کنم به این دردی که راه گلویم را گرفته است و دارد منفجرم می کند. هنوز در راهم و در ابتدای «رفتن» که «رسیدن» را آرزو می کنم.
ابتدا که به آلمان آمدم پر از غربت و تنهایی بودم و می اندیشیدم تا کجا می توان چنین زیست و اگر نتوانم دوستشان داشته باشم، زندگی در این کشور چه سخت و غیر قابل تحمل خواهد بود. اما زود دریافتم که در چشمهای ملت اینجا بیش از کینه، محبت است که موج می زند و این امواج آنچنان تخته پاره ها را به هم نزدیک کرد که اکنون به «کشتی شدن» می رسم. و اگر از این روشن تر بخواهید، می توانید به خودتان برگردید. روزی که با دوستتون آشنا شدید، روزی که یکدیگر را بخشیدید، روزی که خودتان را خط زدید، روزی که خودتان را فراموش کردید، روزی که زنده شدید، روزی که زندگی را شناختید، روزی که.... و حالا بیایید تا به اینجا برسید! فکر کنید اگر شماها نبودید و بهترین دوستانم نبودند من چگونه می توانستم روزی این چنین گرفته و اشک آلود را تحمل کنم؟ اگر آدم مرگ آدمش را باور کند،در زندان دنیا، با همه ی بزرگیش چگونه می تواند زندگی کند؟ امروز گرفته و غمگین است.اما پشت این غمگینی غلیظ، شادی پاکی است که می درخشد. و در این سو که زندگی می کنم، لحظه های خوبم با «دوستانم» را مرور می کنم. و من در این میانه فردا را برای فردا می گذارم و امروز خالی ام را با لحظه های خوب دیروز پر می کنم. می بینید که گریزم نه مرگ، که زندگی است. برمی گردم به عصرهای کتابخانه.به غروب های خیابان و سینه کش های گرم آفتاب. و زندگی که در دستهایم جاری است. امروز غمگینم را دیروزی شاد و فردایی شاید شادتر قطع می کند. در دیروز زندگی کنیم. امروز بی رنگمان را رنگ بخشیم و فردا را دوست بداریم: که در «شاید» زندگی نهفته است.
این روزا مثل کابوس بود...این روزای داغ تابستونی که هر کسی منو می دید می گفت تموم نشد؟!...وای...الهی بمیرم...من به جای تو خسته شدم.... تموم شد...فقط همین...! ناراحتم...نمیدونم چرا...می دونم که تمام خنده ها و شوخی های این روزام برای از یاد بردن این ناراحتی کافی نیست! یه چیزی داره تو من ریشه می دوئونه! تلاش هام برای نابود کردن و قطع کردنش فقط ساقه را کوتاه می کنه...این ریشه به کار خودش ادامه می ده و عمیق تر می شه... چرا نمیشه یه چیزایی رو توضیح داد؟! هر چی بیشتر بگی بیشتر سوء تفاهم پیش میاد... آینده مثل یک اتفاق مبهم شده برام! من که عادت داشتم همیشه ۱۰ سال جلوتر تمام روزای بعدیمو تجسم کنم دیگه حالا ایده خاصی براشون ندارم... شاید به خاطر این اتفاقای لعنتیه...شاید تا چند روز دیگه حالم خوب شه... پ.ن:اون پایین گوشه ی وبلاگ یه ساعت به وقت هامبورگ(آلمان) گذاشتم که هر وقت اومدین به وبلاگ یه نگاهی بهش بندازین بفهمین نویسنده در چه حاله!
هوای گرفته ی امروز و دانه های برف، مرا به آن بعدازظهر خالی رساند و بی آنکه بخواهم تاریک شدم. بهاران-هم خونه ایم- می گوید:« بدبختی وقتی به خانه ای در آمد، آنچنان جا خوش می کند که گویا هرگز خیال بیرون رفتن ندارد.» و مثالی می زند و می شنوم. و قبل از او یکی دیگر اینجا را «سرزمین خاموشان» خواند. من حرف هیچ کدامشان را قبول ندارم. «دیار خاموشان» را نمی شناسم.اما آدم خاموش را چرا. بدبختی را نمی شناسم. اما آدم بدبخت را چرا. خوشبختی را نمی شناسم.اما آدم خوشبخت را چرا. پس اینجا اگر خاموشی است،گناه از من خاموش است. و اگر بدبختی می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نیفتد، به خاطر این است که کسی خودش را تسلیم کرده است. و فاتح هیچوقت سرزمین فتح شده را ترک نمی کند. چرا که واگذاشتن سرزمین گشوده شده،یعنی دست شستن از فتح و فرود آمدن از مقام فتح. و هیچ غالبی به این سادگی جایش را با مغلوب عوض نمی کند. خوشبختی بیرون از ما وجود ندارد. اصلا" هیچ اسم معنایی دور از انسان معنی نمی دهد. پ.ن:احتمالا یه مدت نیستم.نمی دونم.یه ماه؟دو ماه؟پنج ماه؟یه سال؟معلوم نیست.قول هم نمی دم بهتون سر بزنم.قراره یه تغییراتی توی وبلاگ و وبلاگ نویسی من به وجود بیاد.این می تونه تغییر سبک نوشتن خودم باشه یا اینکه افراد جدید بیان تو وبلاگ یا اینکه وبلاگ واگذار شه یا اینکه سایت بزنم یا.... حالا هرچی. در کل موفق باشید!
زندگی لحظه های کوتاه خوبی است در میان روزها، ماهها و سالهای ساکت و خاموش. و این لحظه ها را آدم وقتی می تواند داشته باشد که باشد. آدمی که زندگیش را گدایی می کند، دستهای گدایش گلوی لحظه های خوب را می فشارد و سیاه می کند و آن وقت زندگی ماهها و سال هایی سیاه و تاریک می شود که آدم خودش را و همه چیزش را گم می کند و تنهای بدبختی می شود که حتی خدا هم نمی تواند نجاتش دهد. حالا که در ذهنم دارم از اینجا فرار می کنم،شما نباید گریزم را ،بازگشت آدم های ترسویی بدانید که به قول فروغ «...اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و کباب دیدن...» نه اهل گریه کردنم و نه اهل فرار. من فقط می خواهم به گذشته ام برگردم.البته به لحظه های خوبش. چرا که زندگیم در همان لحظه هاست که معنی می شود. ماندن پوسیدن است و من اگر همین جا بمانم و بی هیچ تحرکی مرگ روزی را از پی روزی دیگر انتظار بکشم، خواهم پوسید. برای گریز از پوسیدگی است که در ذهنم راه می افتم و به گذشته برمی گردم.
نگاهم از پشت میله های پنجره ی اتاق می گذرد و در غربت حیاط می گردد و به آسمان می رسد که کوتاه شده است و به دیوارهای بلند که آسمان را فتح کرده اند. و آسمان شکست خورده و خاموش که با بغضی در گلو، در خلوت تاریک خود نشسته است مرا به خودم برمی گرداند و به یاد شعر فروغ می افتم: «دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست.» پیش از این هر شب که می خوابیدم، خواب فردای آفتابی را می دیدم و طلوع را آرزو می کردم.اما چند شبی است که به فردا فکر نمی کنم.ابر و باد برایم یکسان است. وقتی که آن سینه کش دیوار و آفتاب از من نیست، چه تفاوت می کند که آفتاب باشد یا نه؟ و بعداز ظهر های آفتابی همانقدر خالی و ساکت است که بعد از ظهرهای برفی. با این همه نمی دانم چرا با گرفتگی هوا این چنین گرفته ام.سعی می کنم اینجا نباشم. می دانم که حرف های امروزم را حمل بر این نمی کنید که حوصله ام سر رفته است و دارم جا می زنم. شما مرا می شناسید و می دانید که هیچ وقت جا نزده ام. هر چه فکر می کنم می بینم دنیا آنقدر کوچک و حقیر است و زندگی آنچنان کوتاه که به کرنش کردن و دست بوسیدن و جا زدن نمی ارزد.
میگه:« کجایی تو؟چرا نمی نویسی؟» میگم:« خودم یه جا، فکرم یه جا، حواسم یه جا..!» میگه «ـعاشق همین کاراتم!!» میگم:« لابد توقع داری الان بگم من عاشق توام؟؟!!» می خنده و می گه« دقیقا"!!!» ـ اون روز از نزدیک خیره شده بودم به ساعت.. سرعت حرکت عقربه بزرگه بد جوری محسوس بود و وحشتناک! من می ترسم!ـ ـ فضای خالی از تو، درخت داره، حیاط داره، دیوار داره، باغچه با گل های شمعدانی داره، میز داره، صندلی داره، سگ داره، ماشین داره، آسمان و ابر داره، لیوان های بزرگ چای داره،سیگار داره، اصلا همه چیز داره، فضای خالی از تو فقط یک چیز نداره... و آن بهانه ایست برای نوشتن...ـ ـ میخوای بدونی مشکل اون زندگیم چی بود؟ ..نفهمیدنم وقتی باید می فهمیدم و فهمیدنم وقتی که نباید می فهمیدم!ـ ـ این روزا احساس میکنم آدم برفی ام..داغم نکن! ـ ـ تو فيلم آفسايد بچه ای ميخواست بره ورزشگاه. پرسيدند: «چرا؟» گفت: «چون اونجا رااااااااااحت ميشه فحش داد آقا! فحش!»...ومنم دنبال یه ورزشگاه میگردم..سراغ ندارید؟
نمی دونم چرا این چند روزه یه حس غریبی دارم. البته می تون حس کنم که دلیلش این آب و هوای انگلستانه که همیشه ی خدا ابریه!
اصلا خاطره خوشی از این روزا ندارم پارسال یه تصادف شدید داشتم که کم مونده بود به درک واصل شم! پیارسال جدا شدن از دونفر که مثل خون در رگ های من جاری بودن سه سال پیش یه بیماری وحشتناک که همه چیزو ازم گرفت و من و حسابی از زندگی عقب انداخت... تنها چیزی که تو این موقغیت برام خوشاینده اینه که تنها باشم اینکه از خونه بیرون نزنم و اگه جایی هم برم دلتنگی و نا امیدی هام و با خودم حمل کنم یه جورایی افق دیدم عوض شده یعنی دوست ندارم که اینطور باشه ولی هست...
|
About ![]()
هااان؟؟؟ مساله این است که اصلا درباره ای وجود ندارد!چرا باید وجود داشته باشه؟!اصلا درباره ی چی؟! خب وبلاگ وبلاگه دیگه!مساله ی اتمی که توش طرح نمی کنم!خاطرات،نوشته های مخ پنج و سرخوش من،چیزایی که به ذهنم میرسن،گاهی اوقات همراه با نقاشیایی که اسکن نشدن و ازشون عکس گرفته شده و در نتیجه کیفیت خوبی ندارن و برای گالری مناسب نیستن…همینا دیگه.بیشتر از این انتظار دارین؟!خب اگه اینطوره می تونین همین الآن!ویندوی براوزرتونو ببندین و دیگه به اینجا برنگردین،چون فراتر از این چیزی پیدا نمی کنین.در هر صورت،امیدوارم شما هم اینجا یه موضوع به دردبخوری برای خوندن و لذت بردن پیدا کنین.
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
اورست آرزوها (مهدی)
اداهای مردانه
مزخرفات هلا |