تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

تمام تنم زخمیست. حکايت من،حکايت یکی بود یکی نبود است!يکي هست و ميگريد، آن يکي نيست! زندگی من مثل بازی بچه هاست .توی این بازی هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو! چرا؟؟ دیگر نه خودم را می خواهم نه این درد را و نه این نفس که به سختی می آید و می رود و نه هیچ کس دیگررا!!قلبم بد جوری درد می کند! ديروز برادرم نشست و سرم را توی سینه اش گرفت و من زار زدم .به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من دیگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم ! صورتم را توی دستهایش گرفت... به سختی گفتم:" کاش هیچوقت اهلی هيچ کس نشده بودم ! کاش!" داداشم فریاد زد که تو تقصيري نداري بس است بس!؟ ...ميدانم از حرفهاي بي سر و ته من کلافه شديد اما این را بگذارید به حساب احوالم که گاهی خوب است و گاهی هم که اصلا احوالی نیست که خوب باشد و یا بد!

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت16:26توسط هلا | |