تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

ـ حرفي نزن، تنها نگاه كن، ببين که رقص بلور پيكر احساس، در تنگ اعتماد چه زيباست...قبول داری؟

ـ سیمینور اومده سرم فرياد ميکشه که:« تو براي مهد کودک رفتنم بايد برام کادو بخري! » با خونسردي گفتم:« آخه دختر خوب با قلدر بازي که نبايد کادو بخواي،بايد مودبانه بگي.» دوباره فرياد زد:«هلا،لطفا بايد برام کادو بخري!!»

ـ دلم می خواست از تنفسم لذت ببرم ولی هوای اطرافم آلوده به بازدم کثیف آدمهای خودخواهی است که دنیایم کوچکترین شباهتي با دنیایشان ندارد وبه همين دليل می خواهند دنیایم را از من بگیرند.آدمهایی که علی القاعده هیچ ارتباطی به زندگیم نباید داشته باشند و تا راه دارد برای خود حق قائلند وبرای دیگران وظیفه..فکر می کنند خدا بندگان ديگر را از روی مدل آنها خلق کرده. از خوشحالی ات بدحال می شوند وموفقـيتت وادارشان می کند هی پشت سر هم آب دهنشان را قورت بدهند!!خسته ام ، دلم آرامش ،آدمهای سالم و تفريح می خواهد

ـ سیمینور می پرسه:« ما رو کی درست کرده ؟» جواب تاریخیش رو بهش می دم : «خدا» دوباره ميپرسه: «باچی؟» جواب اساطیریش:« با گل» باز ميپرسه:« سرمون که سفته باچی؟» جواب ابلهانه اش:«با استخون» با لبخند ميگه:« هان! با استخون» (به نظرش جواب پر طمطراقی است) ادامه ميده:«چشمامون ،این که توي چشمه، اینا رو با چی درست کرده؟» دیگه جواب ابلهانه هم به ذهنم نمی رسه. می گه: «من، قبل از این که بیام توي شکم مامانم، کجا بودم؟ چه جوري اومدم پيش مامانم؟» دوست دارم جمله ای رو که تازگی یاد گرفتم بهش بگم:«دخترم باید بتونی با وضعیت بدون پاسخ کنار بیای»..اما هيچي نميگم و فقط نگاه ميکنم.. بايد برم يه کتاب تربيت کودک در اين مورد بخونم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت3:19توسط هلا | |

من، می خواهم که لاشه ها را به خیابان بکشم

من، می خواهم مرگ را نمایش بدهم

من، می خواهم فاصله را از لحظه ها بگیرم تا آینده مفهومی بیابد

من، می خواهم طبیبان را فریاد کنم

من، می خواهم گرگ را به گوسفندان یادآوری کنم.

من، می خواهم صدای کلنگ گورکن را به آرامش خواب بریزم.

من، می خواهم خواب را آشفته کنم

من می خواهم....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت1:1توسط هلا | |