تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

به خودم بُرده می شوم و جاده به شهرها می پیوندد و هر شهر با آدم ها و تازگی هایش نگاه پر اشتیاق مسافران را به خود می کشد. اما من به چه باید نگاه کنم؟ من که نگاهم را جا گذاشته ام به چه می توانم نگاه کنم؟

من اکنون در راهم و دوستانم در خانه و همه تنها.من به کجا می روم؟

می روم که رفته باشم.

تنها می مانم که تنها نمانند.

می گریم که اشک در چشمهای عزیزانم ننشیند.

من ناگزیر بودم و اکنون در راهم.خدا کند که دوستانم اندکی راحت باشند- می گویم اندکی، چون می دانم که نمی توانند به تمامی راحت باشند- و دست کم،دردهای جسمانی آسوده شان بگذارند.

خدا کند که این روزهای سال-این سال های روز- پایانی بیابند و آنچنان که می خواهم و آرزو می کنم در چشم به هم زنی به آخر برسند.

خدا کند که جاده ها کوتاه

                                کوتاه

                                      کوتاه

                                            کوتاه

                                                  و کوتاه و کوتاهتر شوند

و من به اصل خودم،به زندگی ام، به هستی پر خونم و به هر چه پاکی و زیبایی است، برسم.

خدا کند....خدا کند....

نمی توانم.باور کنید نمی توانم.نه گفتن، نه نوشتن، نه هیچ کار دیگری.

فقط می توانم فکر کنم به این دردی که راه گلویم را گرفته است و دارد منفجرم می کند.

هنوز در راهم و در ابتدای «رفتن» که «رسیدن» را آرزو می کنم.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت0:24توسط هلا | |