تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

ابتدا که به آلمان آمدم پر از غربت و تنهایی بودم و می اندیشیدم تا کجا می توان چنین زیست و اگر نتوانم دوستشان داشته باشم، زندگی در این کشور چه سخت و غیر قابل تحمل خواهد بود. اما زود دریافتم که در چشمهای ملت اینجا بیش از کینه، محبت است که موج می زند و این امواج آنچنان تخته پاره ها را به هم نزدیک کرد که اکنون به «کشتی شدن» می رسم. و اگر از این روشن تر بخواهید، می توانید به خودتان برگردید. روزی که با دوستتون آشنا شدید، روزی که یکدیگر را بخشیدید، روزی که خودتان را خط زدید، روزی که خودتان را فراموش کردید، روزی که زنده شدید، روزی که زندگی را شناختید، روزی که....

و حالا بیایید تا به اینجا برسید! فکر کنید اگر شماها نبودید و بهترین دوستانم نبودند من چگونه می توانستم روزی این چنین گرفته و اشک آلود را تحمل کنم؟ اگر آدم مرگ آدمش را باور کند،در زندان دنیا، با همه ی بزرگیش چگونه می تواند زندگی کند؟

امروز گرفته و غمگین است.اما پشت این غمگینی غلیظ، شادی پاکی است که می درخشد. و در این سو که زندگی می کنم، لحظه های خوبم با «دوستانم» را مرور می کنم. و من در این میانه فردا را برای فردا می گذارم و امروز خالی ام را با لحظه های خوب دیروز پر می کنم. می بینید که گریزم نه مرگ، که زندگی است.

برمی گردم به عصرهای کتابخانه.به غروب های خیابان و سینه کش های گرم آفتاب. و زندگی که در دستهایم جاری است.

امروز غمگینم را دیروزی شاد و فردایی شاید شادتر قطع می کند.

در دیروز زندگی کنیم. امروز بی رنگمان را رنگ بخشیم و فردا را دوست بداریم: که در «شاید» زندگی نهفته است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت3:23توسط هلا | |

این روزا مثل کابوس بود...این روزای داغ تابستونی که هر کسی منو می دید می گفت تموم نشد؟!...وای...الهی بمیرم...من به جای تو خسته شدم....

 تموم شد...فقط همین...!

ناراحتم...نمیدونم چرا...می دونم که تمام خنده ها و شوخی های این روزام  برای از یاد بردن این ناراحتی کافی نیست!

یه چیزی داره تو من ریشه می دوئونه! تلاش هام برای نابود کردن و قطع کردنش فقط ساقه را کوتاه می کنه...این ریشه به کار خودش ادامه می ده و عمیق تر می شه...

چرا نمیشه یه چیزایی رو توضیح داد؟! هر چی بیشتر بگی بیشتر سوء تفاهم پیش میاد...

آینده مثل یک اتفاق مبهم شده برام! من که عادت داشتم همیشه ۱۰ سال جلوتر تمام روزای بعدیمو تجسم کنم دیگه حالا ایده خاصی براشون ندارم...

شاید به خاطر این اتفاقای لعنتیه...شاید تا چند روز دیگه حالم خوب شه...

پ.ن:اون پایین گوشه ی وبلاگ یه ساعت به وقت هامبورگ(آلمان) گذاشتم که هر وقت اومدین به وبلاگ یه نگاهی بهش بندازین بفهمین نویسنده در چه حاله!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:29توسط هلا | |