تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

هوای گرفته ی امروز و دانه های برف، مرا به آن بعدازظهر خالی رساند و بی آنکه بخواهم تاریک شدم.

بهاران-هم خونه ایم- می گوید:« بدبختی وقتی به خانه ای در آمد، آنچنان جا خوش می کند که گویا هرگز خیال بیرون رفتن ندارد.» و مثالی می زند و می شنوم.

و قبل از او یکی دیگر اینجا را «سرزمین خاموشان» خواند. من حرف هیچ کدامشان را قبول ندارم.

«دیار خاموشان» را نمی شناسم.اما آدم خاموش را چرا.

بدبختی را نمی شناسم. اما آدم بدبخت را چرا.

خوشبختی را نمی شناسم.اما آدم خوشبخت را چرا.

پس اینجا اگر خاموشی است،گناه از من خاموش است. و اگر بدبختی می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نیفتد، به خاطر این است که کسی خودش را تسلیم کرده است. و فاتح هیچوقت سرزمین فتح شده را ترک نمی کند. چرا که واگذاشتن سرزمین گشوده شده،یعنی دست شستن از فتح و فرود آمدن از مقام فتح. و هیچ غالبی به این سادگی جایش را با مغلوب عوض نمی کند.

خوشبختی بیرون از ما وجود ندارد. اصلا" هیچ اسم معنایی دور از انسان معنی نمی دهد.

پ.ن:احتمالا یه مدت نیستم.نمی دونم.یه ماه؟دو ماه؟پنج ماه؟یه سال؟معلوم نیست.قول هم نمی دم بهتون سر بزنم.قراره یه تغییراتی توی وبلاگ و وبلاگ نویسی من به وجود بیاد.این می تونه تغییر سبک نوشتن خودم باشه یا اینکه افراد جدید بیان تو وبلاگ یا اینکه وبلاگ واگذار شه یا اینکه سایت بزنم یا.... حالا هرچی. در کل موفق باشید!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:42توسط هلا | |

زندگی لحظه های کوتاه خوبی است در میان روزها، ماهها و سالهای ساکت و خاموش. و این لحظه ها را آدم وقتی می تواند داشته باشد که باشد. آدمی که زندگیش را گدایی می کند، دستهای گدایش گلوی لحظه های خوب را می فشارد و سیاه می کند و آن وقت زندگی ماهها و سال هایی سیاه و تاریک می شود که آدم خودش را و همه چیزش را گم می کند و تنهای بدبختی می شود که حتی خدا هم نمی تواند نجاتش دهد.

حالا که در ذهنم دارم از اینجا فرار می کنم،شما نباید گریزم را ،بازگشت آدم های ترسویی بدانید که به قول فروغ «...اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و کباب دیدن...»

نه اهل گریه کردنم و نه اهل فرار. من فقط می خواهم به گذشته ام برگردم.البته به لحظه های خوبش. چرا که زندگیم در همان لحظه هاست که معنی می شود.

ماندن پوسیدن است و من اگر همین جا بمانم و بی هیچ تحرکی مرگ روزی را از پی روزی دیگر انتظار بکشم، خواهم پوسید. برای گریز از پوسیدگی است که در ذهنم راه می افتم و به گذشته برمی گردم.

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت20:35توسط هلا | |