|
در دوران پیش دانشگاهی بود که داستان کتاب خواندن و غربتم را برای ((پیمان کامیار)) استاد فیزیکم که واقعا دوستش داشتم تعریف کردم. نگاهش آرام و سبک روی دو قطره اشکی نشست که هنوز چشمانم را خیس می دارند. و صدایش نوازشم کرد و امیدم بخشید که همان خواندن ها تو را از فرو رفتن حفظ کرده است.بی جهت خودت را ملامت نکن.اگر آن پاورقی ها، آن مجله های بازاری، محصول آن قلم هایی که برای نان خود و زن و بچه هاشان کاغذها را سیاه می کردند و می کنند نبود، امروز تو یا شوهر کرده بودی یا فاحشه بودی و یا اگر خیلی زیاد تلاش می کردی نقاش می شدی و چون سرمایه نداشتی باید با قلم و کاغذ این ور اون ور می رفتی و نقاشی می کردی تا نانت را درآوری همین. ... و ایشان همه ی اینها را وقتی گفته بود که در حال بالا رفتن از پله ها و رسیدن به کلاسهایمان بودیم. او به کلاسی برای درس دادن و من به کلاسی برای درس خواندن.چهره ی گرفته ام را که دید پرسید:چه خبره؟! گفتم از خودم خسته شدم. گفت:چرا؟ و با تعجب فراوانی هم گفت. گفتم: آخر در خواندن هیچ نظم و نظامی را نمی شناسم، هر چه به دستم می رسد و جذبم می کند شروع می کنم به خواندن، این است که نه تخصصی دارم و نه اطلاعات مرتبی. و او از سر رضایت خندید. گفتم:به سرگردانیم می خندید؟ گفت: اصلا"،می توانی باور کنی که سرگردانی تو خوشحالم کند؟ گفتم:پس چرا...؟ گفت: برای اینکه هم آن و هم این پراکنده خوانی های طبیعی است که نویسنده را نویسنده می کند وگرنه متخصصی می شوی که فقط به درد یک جا می خوری.
کلاغ گفت«چه بویی،چه آفتابی، آه بهار آمده است و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.» کلاغ از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت کلاغ کوچک بود کلاغ فکر نمی کرد کلاغ روزنامه نمی خواند کلاغ قرض نداشت کلاغ آدم ها را نمی شناخت کلاغ روی هوا و بر فراز چراغ های بی خطر در ارتفاع بی خبری می پرید ولحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد کلاغ، آه،فقط یک پرنده بود...
|
About ![]()
هااان؟؟؟ مساله این است که اصلا درباره ای وجود ندارد!چرا باید وجود داشته باشه؟!اصلا درباره ی چی؟! خب وبلاگ وبلاگه دیگه!مساله ی اتمی که توش طرح نمی کنم!خاطرات،نوشته های مخ پنج و سرخوش من،چیزایی که به ذهنم میرسن،گاهی اوقات همراه با نقاشیایی که اسکن نشدن و ازشون عکس گرفته شده و در نتیجه کیفیت خوبی ندارن و برای گالری مناسب نیستن…همینا دیگه.بیشتر از این انتظار دارین؟!خب اگه اینطوره می تونین همین الآن!ویندوی براوزرتونو ببندین و دیگه به اینجا برنگردین،چون فراتر از این چیزی پیدا نمی کنین.در هر صورت،امیدوارم شما هم اینجا یه موضوع به دردبخوری برای خوندن و لذت بردن پیدا کنین.
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links
اورست آرزوها (مهدی)
اداهای مردانه
مزخرفات هلا |