تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر تنها






















Blog . About Me . Archive . Email . My Gallery .


دست نوشته های یک دختر تنها

حرف های هلا و نقاشی های هلا= همیشگی های هلا!

این روزا مثل کابوس بود...این روزای داغ تابستونی که هر کسی منو می دید می گفت تموم نشد؟!...وای...الهی بمیرم...من به جای تو خسته شدم....

 تموم شد...فقط همین...!

ناراحتم...نمیدونم چرا...می دونم که تمام خنده ها و شوخی های این روزام  برای از یاد بردن این ناراحتی کافی نیست!

یه چیزی داره تو من ریشه می دوئونه! تلاش هام برای نابود کردن و قطع کردنش فقط ساقه را کوتاه می کنه...این ریشه به کار خودش ادامه می ده و عمیق تر می شه...

چرا نمیشه یه چیزایی رو توضیح داد؟! هر چی بیشتر بگی بیشتر سوء تفاهم پیش میاد...

آینده مثل یک اتفاق مبهم شده برام! من که عادت داشتم همیشه ۱۰ سال جلوتر تمام روزای بعدیمو تجسم کنم دیگه حالا ایده خاصی براشون ندارم...

شاید به خاطر این اتفاقای لعنتیه...شاید تا چند روز دیگه حالم خوب شه...

پ.ن:اون پایین گوشه ی وبلاگ یه ساعت به وقت هامبورگ(آلمان) گذاشتم که هر وقت اومدین به وبلاگ یه نگاهی بهش بندازین بفهمین نویسنده در چه حاله!

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت2:29توسط هلا | |

هوای گرفته ی امروز و دانه های برف، مرا به آن بعدازظهر خالی رساند و بی آنکه بخواهم تاریک شدم.

بهاران-هم خونه ایم- می گوید:« بدبختی وقتی به خانه ای در آمد، آنچنان جا خوش می کند که گویا هرگز خیال بیرون رفتن ندارد.» و مثالی می زند و می شنوم.

و قبل از او یکی دیگر اینجا را «سرزمین خاموشان» خواند. من حرف هیچ کدامشان را قبول ندارم.

«دیار خاموشان» را نمی شناسم.اما آدم خاموش را چرا.

بدبختی را نمی شناسم. اما آدم بدبخت را چرا.

خوشبختی را نمی شناسم.اما آدم خوشبخت را چرا.

پس اینجا اگر خاموشی است،گناه از من خاموش است. و اگر بدبختی می تواند جایی بماند و به فکر رفتن نیفتد، به خاطر این است که کسی خودش را تسلیم کرده است. و فاتح هیچوقت سرزمین فتح شده را ترک نمی کند. چرا که واگذاشتن سرزمین گشوده شده،یعنی دست شستن از فتح و فرود آمدن از مقام فتح. و هیچ غالبی به این سادگی جایش را با مغلوب عوض نمی کند.

خوشبختی بیرون از ما وجود ندارد. اصلا" هیچ اسم معنایی دور از انسان معنی نمی دهد.

پ.ن:احتمالا یه مدت نیستم.نمی دونم.یه ماه؟دو ماه؟پنج ماه؟یه سال؟معلوم نیست.قول هم نمی دم بهتون سر بزنم.قراره یه تغییراتی توی وبلاگ و وبلاگ نویسی من به وجود بیاد.این می تونه تغییر سبک نوشتن خودم باشه یا اینکه افراد جدید بیان تو وبلاگ یا اینکه وبلاگ واگذار شه یا اینکه سایت بزنم یا.... حالا هرچی. در کل موفق باشید!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت20:42توسط هلا | |

زندگی لحظه های کوتاه خوبی است در میان روزها، ماهها و سالهای ساکت و خاموش. و این لحظه ها را آدم وقتی می تواند داشته باشد که باشد. آدمی که زندگیش را گدایی می کند، دستهای گدایش گلوی لحظه های خوب را می فشارد و سیاه می کند و آن وقت زندگی ماهها و سال هایی سیاه و تاریک می شود که آدم خودش را و همه چیزش را گم می کند و تنهای بدبختی می شود که حتی خدا هم نمی تواند نجاتش دهد.

حالا که در ذهنم دارم از اینجا فرار می کنم،شما نباید گریزم را ،بازگشت آدم های ترسویی بدانید که به قول فروغ «...اگه یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن، خواب پیاز و ترشی و دوغ و کباب دیدن...»

نه اهل گریه کردنم و نه اهل فرار. من فقط می خواهم به گذشته ام برگردم.البته به لحظه های خوبش. چرا که زندگیم در همان لحظه هاست که معنی می شود.

ماندن پوسیدن است و من اگر همین جا بمانم و بی هیچ تحرکی مرگ روزی را از پی روزی دیگر انتظار بکشم، خواهم پوسید. برای گریز از پوسیدگی است که در ذهنم راه می افتم و به گذشته برمی گردم.

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت20:35توسط هلا | |

دیوار

نگاهم از پشت میله های پنجره ی اتاق می گذرد و در غربت حیاط می گردد و به آسمان می رسد که کوتاه شده است و به دیوارهای بلند که آسمان را فتح کرده اند.

و آسمان شکست خورده و خاموش که با بغضی در گلو، در خلوت تاریک خود نشسته است مرا به خودم برمی گرداند و به یاد شعر فروغ می افتم:

«دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست.»

پیش از این هر شب که می خوابیدم، خواب فردای آفتابی را می دیدم و طلوع را آرزو می کردم.اما چند شبی است که به فردا فکر نمی کنم.ابر و باد برایم یکسان است.

وقتی که آن سینه کش دیوار و آفتاب از من نیست، چه تفاوت می کند که آفتاب باشد یا نه؟ و بعداز ظهر های آفتابی همانقدر خالی و ساکت است که بعد از ظهرهای برفی. با این همه نمی دانم چرا با گرفتگی هوا این چنین گرفته ام.سعی می کنم اینجا نباشم. می دانم که حرف های امروزم را حمل بر این نمی کنید که حوصله ام سر رفته است و دارم جا می زنم. شما مرا می شناسید و می دانید که هیچ وقت جا نزده ام. هر چه فکر می کنم می بینم دنیا آنقدر کوچک و حقیر است و زندگی آنچنان کوتاه که به کرنش کردن و دست بوسیدن و جا زدن نمی ارزد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت1:27توسط هلا | |

سعی می کنم فراموش کنم. چشم هایم را می بندم و می کوشم گندی را که به خوردم داده اند از یاد ببرم.

از تنهایی وحشت دارم.از گریز و مرگ دیگران می ترسم.به خاطر همه ی وحشت ها و برای اینکه دیگران را داشته باشم سعی می کنم به واقعیت فکر نکنم.اما نمی توانم.

آدم تا کی می تواند خودش را فریب بدهد؟ تا کی می تواند چیزی را نبیند؟

نمی دانم کتاب «هلا اینکانتد» یا «هلا هل» را خوانده اید یا نه.همان شاهزاده ی نفرین شده ای که باید به خواست خدایان مادرش را می کشت و با پدرش همبستر می شد. و او که دوستدار نیکی بود، از شهر و دیارش گریخت تا مرتکب چنین جنایت هولناکی نشود.

اما دیدیم که گریزش رهایی نبود...اسارت بود.

او که دوستدار دانایی بود،«دانستن» را دیر آغاز کرد.درست به هنگامی که «ندانستن» زندگی بود و «دانستن» مرگ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت1:41توسط هلا | |

واقعیت

سعی می کنم باور کنم. اما باور کردن و نکردن من فرقی نمی کند.«او» به طرز وحشتناکی هست، و من نمی توانم این وجود وحشتناک را باور نکنم.تا جایی که می توانم مقاومت می کنم. ولی می دانید که مقاومت هم حدی دارد.بالاخره درهم می شکنم و تسلیم می شوم.«واقعیت» پرُم می کند.

حس می کنم که عصاره ی همه ی کثافت ها را به حلقم ریخته اند.

نفسم بوی گند می دهد و در رگ هایم چیز لزج و بویناکی جای خون را می گیرد.«واقعیت» دوباره به حلقم برمی گردد.سرم گیج می رود.زوزه ی وحشتناکی گلویم را می خراشد. خودم را پس می آورم.بوی مردار اتاقم را پر می کند.بویی غلیظ و لزج غرقم می کند و می بینم که می گریزند.

تنها می شوم

      تنها

           تنها

                 تنها

و گریه ام می گیرد و از چشم هایم چرک می جوشد. و بوی مردار غلیظ تر می شود.سنگین و سیاه می شوم و...

( ادامه دارد!)

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت21:6توسط هلا | |

در دوران پیش دانشگاهی بود که داستان کتاب خواندن و غربتم را برای ((پیمان کامیار)) استاد فیزیکم که واقعا دوستش داشتم تعریف کردم. نگاهش آرام و سبک روی دو قطره اشکی نشست که هنوز چشمانم را خیس می دارند. و صدایش نوازشم کرد و امیدم بخشید که همان خواندن ها تو را از فرو رفتن حفظ کرده است.بی جهت خودت را ملامت نکن.اگر آن پاورقی ها، آن مجله های بازاری، محصول آن قلم هایی که برای نان خود و زن و بچه هاشان کاغذها را سیاه می کردند و می کنند نبود، امروز تو یا شوهر کرده بودی یا فاحشه بودی و یا اگر خیلی زیاد تلاش می کردی نقاش می شدی و چون سرمایه نداشتی باید با قلم و کاغذ این ور اون ور می رفتی و نقاشی می کردی تا نانت را درآوری همین.

... و ایشان همه ی اینها را وقتی گفته بود که در حال بالا رفتن از پله ها و رسیدن به کلاسهایمان بودیم. او به کلاسی برای درس دادن و من به کلاسی برای درس خواندن.چهره ی گرفته ام را که دید پرسید:چه خبره؟! گفتم از خودم خسته شدم. گفت:چرا؟ و با تعجب فراوانی هم گفت. گفتم: آخر در خواندن هیچ نظم و نظامی را نمی شناسم، هر چه به دستم می رسد و جذبم می کند شروع می کنم به خواندن، این است که نه تخصصی دارم و نه اطلاعات مرتبی. و او از سر رضایت خندید. گفتم:به سرگردانیم می خندید؟ گفت: اصلا"،می توانی باور کنی که سرگردانی تو خوشحالم کند؟ گفتم:پس چرا...؟ گفت: برای اینکه هم  آن و هم این پراکنده خوانی های طبیعی است که نویسنده را نویسنده می کند وگرنه متخصصی می شوی که فقط به درد یک جا می خوری.

...و امروز،ایستاده بر آستانه ی سفر اهدافم، خوشبختانه هیچ ندارم. و تا آنجا که به خودم مربوط است جز به سیگار و کبریت و کتابی نیازمند نیستم و اگر هر روز بیشتر هیأت گدایان می یابم، یا در این هیأتم می بینند، بی شک به این دلیل است که در جاهایی پیام های خداوندم را یا نشنیده ام یا معنایشان را دیر فهمیده ام.پس سوختن و رنج بردن، حق من است!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت23:14توسط هلا | |

کلاغ گفت«چه بویی،چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»

کلاغ از لب ایوان پرید،مثل پیامی پرید و رفت

کلاغ کوچک بود

کلاغ فکر نمی کرد

کلاغ روزنامه نمی خواند

کلاغ قرض نداشت

کلاغ آدم ها را نمی شناخت

کلاغ روی هوا

و بر فراز چراغ های بی خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

ولحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

کلاغ، آه،فقط یک پرنده بود...

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت0:17توسط هلا | |

آواز که در کوچه بپیچد زانوی رهگذر که به رقص درآید.جغرافیای دنیا به هم می‌ریزد.پالتوی پوستی روسی,گیسوانی به سبک مصری,چکمه‌های ونیزی!بعد بی‌سکان و بی‌لنگر دل به دریا زده‌ای!!!
زیر تاقدیس‌های قدیمی,در آینه‌های قدی بلند,شک می‌کنم که فرشته‌ی من بوده‌ای.شاید شیطان معصومی هستی. با انگشتانی کشیده و بلندکه خرامان از میان کوچه‌های پر از برف می‌گذرد.
قهوه‌ای از قهوه‌ای چشمان تو نوشیدم.در میان گندمزارهای طلایی وآسیاب‌های بادی با تنها چند سکه در جیب.
اتفاق ساده‌ای نبود.سال‌ها خوابم نبرد.عطر خوب بر پیراهنم ماندگار بود.من تمامی دنیا را با اسم کوچک صدا می‌زدم.اما شما را...کنار ریل قطار...خسته بودید.گفتم چمدان‌تان...؟برخاستید.آواز خواندید.رقصیدید.تمام قطب‌نماها از کار افتادند.جهان ساکت شد.سالیان بسیاری در این سکوت گم شد...
من پیر شده‌ام؟! نه؟!پیر زیبایی شما...
این‌جا همه چیز سفید است.من، برف، زمین، دریا، شما عکس‌هایی که می‌گیرم.
اتفاق ساده‌ای نبود.سال‌ها خوابم نبرد.با آن قهوه‌ی تلخ روسی که در ایستگاه قطار تعارفم کردید.

پ.ن جدید: حقیقتش این روزا اونقدر سرم شلوغه و کار ریخته سرم که نمی دونم چی کار کنم! دوست داشتم واسه تولد وحید یه پست جدا بدم. ولی متاسفانه نمی تونم. همین جا می گم وحید عزیز ۵ بهمن ماه تولدت مبارک!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت0:28توسط هلا | |

چشم‌های ناباور کودکان،
به دنبال شما گریان تا چند؟!
ای اولین آموزگاران درس‌های تلخ!
بادکنک‌های بی‌معرفت گازی!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت0:42توسط هلا | |